و کنج خلوتی که نمیدانم کی
مرا چون کودکی یتیم در آغوش میگیرد
و در اوج بی کسی نجاتم میدهد از هرآنچه که باید بود ولی هیچوقت نبود
به مرگ فکر میکنم
هر ثانیه هر لحظه
در تمام لحظات تعلیق در تمام ثانیه های نومیدی
در هر نفس از زندگی .
من از بودن های بی تو به هیچ میرسم
به تاریکی
به سکوت
به وحشت
به سقوط ....
اینجا که من و تو ایستاده ایم و زمین و زمان با بودن تو با من و زیستن من در تو مخالفند
و تو چون بادی میوزی در من و تو چون یادی مینشنی در خاطرم
و من که پُرم از حسرت و سکوت
و تاریکی ..
به مرگ فکر میکنم
به گریز از خویش
به رفتن
به نجنگیدن
به سقوط
28....
ما را در سایت 28. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107