عجیب است هربار که میخواهم ادم منطقی تری باشم بیش تر خشمگین می شوم
هربار که بر قدرت ادراک و حس همدردی غلبه کردم مغلوب تر شدم
برای رشد کردن با رشد کردن مقابله میکنم
و برای انسانی بهتر شدن ، بدتر میشوم ...
میدانی ؟ روزهاست که با خود در کلنجارم بی آنکه در من مجادله ای باشد
بی آنکه طرح آزار برای خود کشیده باشم مثل بازی مار و پله هرچه بالاتر میروم نیش میخورم و رو به پایین نزول می کنم ....
در من حسی است برای خوب تر دیدن، خوب تر شدن
در من کُنشی ست وارونه و غیر قابل کنترل .....
میدانی گاهی حس میکنم که صبور نیستم که قدرت تحمل انچه با آن مواجه ام پایین است گاهی میدانم که این یک آزمایش است اما باز هم نصفه نیمه رها میکنم از جایی به بعد جا میزنم درک نمیکنم نمیفهمم نمیخواهم که بفهمم و مدام صدایی در من تکرار میکند که خب به تو چه؟ تو چرا باید جور ادم ها را بکشی؟ تو چرا باید جواب تمام بدی ها را با بخشیدن بدهی تو چرا باید بگذری ؟ اصلا به تو چه؟
و همین جاست که از خودم متنفر میشوم از تظاهر به بخشیدن به ندیدن به نشنیدن به مهربان بودن و به گذشتن ...
همین جاست که متنفر میشوم....
میدانی؟ این روزها همه اش در تضادم ...
در تضاد با خودم
با آنچه هستم...
در تضاد با زندگی .....
ما را در سایت 28. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 40