خوشبحال عباس آقا

خرید بک لینک

روزهایی که نیستی را نمیشمارم نمیخواهم بدانم چند روز از نبودنت نبوسیدنت نبوییدنت میگذرد تا که دلتنگی امان ام را نبرد و مثل خاله خان باجی ها مدام به جانت غر نزنم که کجایی چرا نمیایی و چرا نمیبینمت هیچ !
ولی باز دلتنگ ام
کتاب میخوانم ایمیل هایم را چک میکنم توییتر را بالا و پایین میکنم توییت های قدیمی را سرچ میکنم تا تو را لابلای آنها پیداکنم حرف هایت را غم هایم را خنده هامان را تا برسم به حالایت که وای به حالت اگه به یادم نبوده باشی مرد !
دستم را زیر چانه گذاشته ام و از پنجره آپارتمان های رو به رو را دید میزنم چه حیف نه درختی میبینم نه ادمی و نه حتی پرنده ای که حواسم را پرت کند و بیاد نیاورم که ممکن است عباس آقا امشب مهمانت باشد و من تا نیمه های شب به امید زنگ زدنت سماق بمکم و منتظر بمانم !
راستش به ماشین مان به کفش هایت به شالگردنی که برایت بافته ام و به سوئیت ات حسودی ام می شود که کنار تو هستند اما من ندارمت ! حتی به عباس اقا نگهبان شرکت که هربار میایی انقدر زنگ میزند که زودتر برگردی هم حسودی ام میشود
دلم میخواست پرنده بودم یا که روحی در حال پرواز تا برای آمدنت لحظه ای انتظار نباشد و من قبل از هر آمدنی به تو برسم....
نمیدانم به بهار بیندیشم؟ به خانه جدیدمان در کنار هم؟ به دوری از شهر دوست نداشتنی ام یا نه؟
نمیدانم اما کاش بودی! همین لحظه همین حالا ...
کاش بودی .....

28....

ما را در سایت 28. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 122 تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 12:26

صفحه بندی